![]() |
![]() |
|
|
وقتی خداوند تو را به لبه ی پرتگاه هدایت کرد به او اعتماد
کن یا تو را از پشت می گیرد و یا ...
پرواز را به تو یاد می دهد . پرنده را رها کن اگر دوستش داری
اگر دوستت داشته باشد بر می گردد
اگر بر نگردد بدون هیچ وقت دوستت نداشته است !
محبت مثل سکه می مونه آگر بیفته توی قلک دل
نمی شکنه ...
نمی شه درش آورد ...
اگرم بخوای درش بیاری باید دل رو بشکنی. دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیس می مونه ، هر چی
بمونی پاهات بیشتر فرو میره و اگر بری جای پاهات برای
همیشه باقی می مونه . تا که بودیم ، نبودیم کسی
کشت ما را غم و بی هم نفسی
تا که خفتیم ، همه بیدار شدند
تا که مردیم همگی یار شدند
قدر آن شیشه بدانید که هست
نه در آن موقع که افتاد و شکست |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 12:32 توسط شقایق |
|
|
همه ی هستی من پر شده از حس جدیدی که درآن
واژه ی نام تو سر آغاز همه حادثه هاست و نگاهت
زندگی بخش همه حادثه هاست ... شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر
صدا کردم ، تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا
کردم ، پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از
بین گل هایی که که در تنهایی ام روییده با حسرت جدا کردم و تو در
پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سر گردان چشمانی ست
رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و
حسرت رها کردم ، همین بود آخرین حرفت و من بعد ار عبور تلخ و
غمگینت حریم چشم هایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و
نارنجی خورشید وا کردم ... نمی دانم چرا رفتی ؟ نمی دانم چرا شاید
خطا کردم . و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا ...
تا کی ... برای چه ؟؟؟
و تو رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه بارید ! و بعد از رفتنت
یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی
خاکستری گم شد ... نمی دانم چرا؟؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان
باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...
نمی گیرد کسی جز غم سراغ خانه ی ما را
به زحمت جغد ها پیدا می کنند ویرانه ی ما را
از آن شادم که غم آهسته می آید به بالینم
چه سازم که غم هم گم کند ویرانه ی ما را |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 9:7 توسط شقایق |
|
|
- چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
- چقدر هم تنها ! - خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی - دچار یعنی عاشق . . . - و فکر کن چه تنهاست اگر ماهی کوچک دچار آبی دریای بی کران باشد . - چه فکر نازک غمناکی ! - و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست - خوشا به حال گیاهان که عاشق نوراند و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست - نه وصل ممکن نیست همیشه فاصله ای هست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 10:24 توسط شقایق |
|
|
من این جا در زیر دورترین سایه کنار بلند ترین درخت دنیا با آسمانی ترین دل دنیا نشسته ام من این جا هستم اما .... چشم هایم تمام دشت را می دوند نمی دانم بدنبال چه ؟؟؟ شاید بدنبال عطر تو و شاید هم بدنبال مرگ ... اما هر چه می دوند نمی رسند چشم هایم خسته شده دلم می خواهد بخوابم اما نمی توانم اگر بخوابم و تو بیایی و بروی چه؟؟؟ نه ... حال زمان خوابیدن نیست و من اینجا... تنها نشسته ام به انتظار تو ... خوب می دانم که نمی آیی اما ... انسان به امید زنده است به امید آمدندت می مانم این جا تنها ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:0 توسط شقایق |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:29 توسط شقایق |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:17 توسط شقایق |
|
|
زندگي يک آرزوي دور نيست؛
زندگي يک جست و جوي کور نيست زيستن در پيله پروانه چيست؟ زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛ هرچه ناپيدا صدايت ميزند جنگل خاموش ميداند تو را؛ با صدايي سبز ميخواند تو را زير باران آتشي در جان توست؛ قمري تنها پي دستان توست پيله پروانه از دنيا جداست؛ زندگي يک مقصد بي انتهاست هيچ جايي انتهاي راه نيست؛ اين تمامش ماجراي زندگيست... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 14:17 توسط شقایق |
|
مرا به رقص باد و درخت کاری نیست ،
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 14:16 توسط شقایق |
|
|
آنکه می گوید دوستت دارم
خنیا گر غمگینی است که آوازش را از دست داده است. ای کاش عشق را زبان سخن بود هزار کاکلی شاد در چشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من عشق را ای کاش زبان سخن بود آنکه می گوید دوستتدارم دل اندوهگین شبی که مهتابش را می جوید ای کاش عشق را زبان سخن بود هزار آفتاب خندان در خرام توست هزار ستاره گریان در تمنای من عشق را ای کاش زبان سخن بود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 15:14 توسط شقایق |
|
|
گلفروشي هاي شهر خوشحال شدند وقتي سفارش اون همه گل را دادم
اما وقتي پرسيدن چه گلي مي خوام ؟
منم نشان گلي را كه مي خواستم دادم همه اشون با ناراحتي سبدهاشونو برداشتند
و در افق دور شدند ......... آخه من رزي خواستم با بويي مريم و ناز نرگس و رنگ اطلسي و مينا
هيچ جاي اون شهر چنين گلي نبود هر كدام فقط يكي را داشتند
اما دل من به دنبال گلي بود كه توي خواب ديده بودم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 12:25 توسط شقایق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
از بی کران تا ناکجا آباد عشق به یاد تو پر زدم
من از آبی دریا به روشنایی خورشید رسیدم من از صدای گریه ی باران تا نوازش شبنم به سوی تو پرواز کردم من از بوته های سبز خیال گل سرخی چیدم تا تقدیم حضورت کنم ... |
| پیوندها |
|
فاطمه*** zha85 معلومات جالب 180*** پدرام** طناز خانه ی دوستی ما اینجاست (والی)****** از آن همه آسمان***** عباس خان *** کشکول* |
|
RSS
|